نمي داني چقدر تنها هستم.اين تنهايي مرا اذيت مي كند.ميخواهم امشب با تو چند كلمه صحبت بكنم
چون وقتي كه به تو كاغذ مينويسم، مثل اين است كه با تو حرف ميزنم.
اگر در اين كاغذ "تو" مينويسم مرا ببخش. اگر ميدانستي درد روحي من تا چه اندازه بزرگ
است.
روزها چقدر دراز است
عقربه ساعت آنقدر آهسته و كند حركت مي كند كه نميدانم چه بكنم
آيا زمان بنظر تو اينقدر طولاني است
شايد در آنجا دوستي براي گذراندن لحظات پيدا كرده باشي
اگر چه من مطمئنم كه هميشه به تنهايي عادت و علاقه داري
همان طوري كه در نزد من بودي
در آن اطاق محقر كه هر دقيقه جلوي چشمان من است
حالا يك نفر كه ميتوان غريب تر از هر كسي برايم باشد آنرا كرايه است
ولي من پشت شيشه هايم را پارچه كلفتي كشيدم تا بيرون را نبينم
چون كسي را كه دوست داشتم آنجا نيست
همان طوريكه از قديم ميگويند:
پرنده اي كه به ديار ديگر رفت بر نميگردد...

